۱۳ تیر ۱۳۸٢

آبی - خاکستری - سياه

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطرآلود.

شکن گيسوي تو

موج درياي خيال.

کاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم.

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر مي کردم.

من هنوز از اثر عطر نفس هاي تو سرشار سرور ،

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصي موزون .

کاشکي پنجه من

در شب گيسوي پرپيچ تو راهي مي جست.

چشم من ، چشمه زاينده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکي همچو حبابي بر آب ،

در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود .

شب تهي از مهتاب ،

شب تهي از اختر

ابر خاکستري بي باران پوشانده ،

آسمان را يکسر .

ابر خاکستري بي باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده خاکستري سرد کدورت افسوس !

سخت دلگير تر است.

شوق باز آمدن سوي تو ام هست ،

اما ،

تلخي سرد کدورت در تو

پاي پوينده راهم بسته

ابر خاکستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته .

واي ، باران

باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي ، باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست .

خواب روياي فراموشي هاست!

خواب را در يابم

که در آن دولت خاموشي هاست.

من شکوفايي گلهاي اميدم را در رويا ها مي بينم ،

و ندايي که به من مي گويد :

" گر چه شب تاريک است

دل قوي دار ،

سحر نزديک است"

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا مي چيند

آسمان ها آبي ،

- پر مرغان صداقت آبي ست-

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

از گريبان تو صبح صادق ،

مي گشايد پر و بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاک سحري ؟

- نه ،

از آن پاک تري .

تو بهاري ؟

- نه ،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام ،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو!

سبزي چشم تو -

- درياي خيال.

پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز ،

مزرع سبز تمنايم را.

اي تو چشمانت سبز

در من اين سبزي هذيان از توست .

سبزي چشم تو تخديرم کرد .

حاصل مزرعه سوخته برگم از توست .

زندگي از تو و

- مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان مي کاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و در اين راه تباه

عاقبت هستي خود را دادم .

آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا

در پي گمشده خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبي اينجاست.

در خود آن گمشده را دريابم

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروان هاي فرومانده خواب از چشمت بيرون کن !

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کني پنجره را ،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را.

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش ،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد.

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسک هاي

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتي نيست زدارايي داماد و عروس

صحبت از سادگي و کودکي است

چهره اي نيست عبوس .

کودک خواهر من

در شب جشن عروسي عروسک هايش مي رقصد

کودک خواهر من ،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز

شوکتي مي بخشد

کودک خواهر من نام تورا مي داند

نام تو را مي خواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-

باز کن پنجرا را

من تورا خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز و

باز کن پنجره را ! -

- صبح دميد !

چه شبي بود و چه فرخنده شبي .

آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد .

کودک قلب من اين قصه شاد

از لبان تو شنيد :

" زندگي رويا نيست

زندگي زيبايي است

مي توان

بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي

مي توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست . "

قصه شيريني ست .

کودک چشم من از قصه تو مي خوابد .

قصه نغز تو از غصه تهي ست .

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينک ، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

چه شبي بود و چه روزي افسوس !

با شبان رازي بود

روزها شوري داشت .

ما پرستو ها را

از سر شاخه به بانگ هي ، هي

مي پرانديم در آغوش فضا .

ما قناري ها را

از درون قفس سرد رها مي کرديم .

آرزو مي کردم

دشت سرشار زسرسبزي روياها را

من گمان مي کردم

دوستي همچون سروي سرسبز

چارفصلش همه آراستگي ست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي .

من چه مي دانستم

دل هر کس دل نيست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند .

از دلم رست گياهي سر سبز

سر برآورد ، درختي شد ، نيرو بگرفت .

برگ بر گردون سود .

اين گياه سرسبز

اين برآورده درخت اندوه ،

حاصل مهر تو بود

و چه روياهايي !

که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميت ها ،

که به آساني يک رشته گسست

چه اميدي ، چه اميد؟

چه نهالي که نشاندم من و بي بر گرديد.

دل من مي سوزد ،

که قناري ها را پربستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوتر ها را

ــ آه ، کبوتر ها را...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه مي انديشم

ــ مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

تو توانايي بخشش داري .

دست هاي تو توانايي آن را دارد

که مرا ،

زندگاني بخشد .

چشم هاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر بر جسته اي از زندگي من هستي .

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهي ديگر

رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من

زندگاني بخشي

يا بگيري از من

آنچه را مي بخشي

من به بي ساماني

باد را مي مانم.

من به سرگرداني ،

ابر را مي مانم.

من به آراستگي خنديدم

من ژوليده به آراستگي خنديدم.

ــ سنگ طفلي اما

خواب نوشين کبوترها را در لانه مي آشفت.

قصه بي سر و ساماني من

باد با برگ درختان مي گفت.

باد با من مي گفت :

"چه تهيدستي ، مرد!

ابر باور مي کرد .


من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم.

آه مي بينم ، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه دارم که تورا درخور ؟

ــ هيچ.

من چه دارم که سزاوار تو ؟

ــ هيچ.

تو همه هستي من ، هستي من

تو همه زندگي من هستي .

تو چه داري ؟

ــ همه چيز.

تو چه کم داري ؟

ــ هيچ.

بي تو در مي يابم ،

چون چناران کهن

از درون تلخي واريزم را.

کاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي کردم

که تو خواننده شعرم باشي .

ــ راستي شعر مرا مي خواني ؟ــ

نه ، دريغا ، هرگز،

باورم نيست که خواننده شعرم باشي .

ــ کاشکي شعر مرا مي خواندي !ــ

بي من چيستم ؟ ابر اندوه

بي تو سرگردان تر ، از پژواکم

ــ در کوه

گردبادم در دشت ،

برگ پاييزي ، در پنجه باد.

بي تو سرگردانتر ،

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بي سر و بي سامان

بي اشکم ،

دردم ،

آهم .

آشيان برده ز ياد

مرغ درمانده به شب گمراهم .

بي تو خاکستر سردم ، خاموش ،

نتپد ديگر در سينه من ، دل با شوق ،

نه مرا بر لب ، بانگ شادي ،

ــ نه خروش

بي تو ديو وحشت

هر زمان مي دردم

بي تو احساس من از زندگي بي بنياد ،

واندر اين دوره بيدادگري ها هر دم

کاستن ،

کاهيدن ،

کاهش جانم ،

کم

کم .

چه کسي خواهد ديد

مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم .

گاه مي انديشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسي مي شنوي ، روي تو را

کاشکي مي ديدم .

شانه بالا زدنت را ،

ــ بي قيد ــ

و تکان دادن دستت که ،

ــ مهم نيست زياد ــ

و تکان دادن سر را که ،

ــ عجيب !

عاقبت مرد ؟

ــ افسوس !

ــ کاشکي مي ديدم !

من به خود مي گويم :

" چه کسي باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "

باد کولي ، اي باد !

تو چه بي رحمانه ،

شاخ پربرگ درختان را عريان کردي ،

و جهان را به سموم نفست ويران کردي

باد کولي ، تو چرا شيهه کشان

همچنان اسبي بگسسته عنان ،

سم فروکوبان از خاک ، برآوردي گرد؟

آن غباري که برانگيزاندي ،

سخت افزون مي کرد

تيرگي را در دشت .

در غروب ، اين شفق شنگرفي ،

بوي خون داشت ، افق خونين بود .

کولي باد پريشاندل آشفته صفت !

تو مرا بدرقه مي کردي هنگام غروب

تو به من مي گفتي :

ــ صبح پاييز تو ، نا ميمون بود!

من سفر مي کردم ،

و در آن تنگ غروب ،

ياد مي کردم از آن تلخي گفتارش

در صبح صادق .

دل من پرخون بود


در من اينک کوهي ،

سربرافراشته از ايمان است.

من به هنگام شکوفايي گلها در دشت ،

باز بر مي گردم

و صدا مي زنم :

ــ " آي !

باز کن پنجره را ،

باز کن پنجره را ،

ــ در بگشا!

که بهاران آمد !

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد !

باز کن پنجره را !

که پرستو پر مي شويد در چشمه نور .

که قناري مي خواند ،

ــ مي خواند آواز سرور ،

که :

ــ " بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد !

سبز بزگان درختان همه دنيا را ،

نشمرديم هنوز.

من صدا مي زنم :

ــ " آي !

باز کن پنجره باز آمده ام.

من پس از رفتن ها ، رفتن ها

با چه شور و چه شتاب ،

در دلم شوق تو اکنون به نياز آمده ام

داستان ها دارم ،

از دياران که سفر کردم و رفتم بي تو .

از دياران که گذر کردم . رفتم بي تو ،

بي تو مي رفتم ، مي رفتم ، تنها ، تنها.

و صبوري مرا ،

کوه تحسين مي کرد .

من اگر سوي تو بر مي گردم

دست من نيست تهي

کاروان هاي محبت با خويش

ارمغان آوردم.

من به هنگام شکوفايي گل ها در دشت ،

باز بر خواهم گشت ،

تو به من مي خندي

من صدا مي زنم :

ــ " آي !

باز کن پنجره را !

ــ پنجره را مي بندي

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشي ها ،

با تو اکنون چه فراموشي هاست .

چه کسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد!

من اگر ما نشوم ، تنهايم

تو اگر ما نشوي ،

ــ خويشتني

از کجا که من و تو

شور يکپارچگي را در شرق

باز برپا نکنيم

از کجا که من و تو

مشت رسوايان را وا نکنيم.

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه کسي برخيزد ؟

چه کسي با دشمن بستيزد ؟

چه کسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد ؟

دشت ها نام تورا مي گويند

کوه ها شعر مرا مي خوانند.

کوه بايد شد و ماند ،

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند .

در من اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيز ــ که چه؟

در من اين شعله عصيان نياز ،

در تو دمسردي پاييز ــ که چه؟

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد؟

و نشستن در بهت فراموشي ــــ

ــــ يا غرق غرور ؟!

سينه ام آينه ست ،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

آشيان تهي دست مرا ،

مرغ دستان تو پر مي سازد .

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد .

آه مگذار که مرغان سپيد دستت ،

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد.

من چه مي گويم ، آه...

با تو اکنون چه فراموشي ها ،

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشي هاست .

تو مپندار که خاموشي من ،

هست برهان فراموشي من .

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر مي خيزند.

مصدّق


 

امكانات

نرگس بابایی مقدم

قاصدک





LOGO



سخن دیگر




 دل آرام ترین

 نرگس و بهار

نرگس بابایی



دلنوشته ها

سبزينه

عصر نو

hemid

دو هفته نامه فروغ

ماني ها

سایت عاشقانه

شعر نو

کانون ادبی آشیانه

poem



دوستاني بهتر از آب روان

نرگس بابایی

هنرمندان پرشین بلاگ

نگاه

سلما سلامتي

بابونه. شبنم طلوعی

دو استکان رباعی.علی مظفر

احساس پاييزي. علی اصغر

شب ها و دردها. علی اصغر

حذر از عشق ندانم.آذین نصرت

نگاه آبي

پرستو جانم

صداکن مرا.فاران

عاشقانه هایم برای تو.مهسان

تازه های ادبی

بهار مهربان

فرياد در تنهايي.حسام

آبانگان

اقاقیا- فروغ گلم

منو تو.درخت و بارون

بوف کور.سارا

دو روز مانده به خیانت

زرتشت

پاييز باروني

عشق و مستي عادل

مهرداد

بابا محمد

ميرزا قلمدون

اتاق آبي.رها

واثق

الههء مهر.شهلا

خاکستر

شب کوير

خلوتگاه حامد

غوغاي آرام عشق

پنجره

بانو فرزانه شیدا

قرنی از باران

نگاه من

ماه و نردبان

بی بی ناز

برگ وباد

هستی ترس انگیز

حرفی از جنس زمان

مارمولک پير

موسی شیرزایی

سایه

ماه روشن

خدا ازدواج کرد.مجتبی

چشمان ناچار

گرمای سبز.پیمان

راه به روایت عاشق نابیناشاعر اردیبهشت-شیما

یک استکان چای داغ

رعد.ا

لبخندایرانی - پسرانه

پیشنهاد بی شرمانه

. پرسه.بشیر براتی

رضا سپه وندی

کانون وبلاگ های ادبی

سرای امید

پرواز با اسب رویاهای من

فرزانه طاهری منش

محمد حسین شیخ

آنی که تویی

مرگ گلبرگهای مریم

عباس غفاری

اشعار آزاد_نیما نجاری

افلاک-شوریده لرستانی



دوستان خاموش

الله ابهي

حجم نيلوفري

پلين

ترانه هاي کوچک

غوغاي آرام عشق

بشنو از اين خموش.لادن

قهوه تلخ

فاصله ها

دل مجنون

مفهوم سبز

دست نوشته

برگاي زرد پاييز

شبهه

صبح پرند

صميميت سبز

دلتنگيهاي من و خودم

گلناز

آلبالوي سياه

عشق است که

hadilp

کسرا



بيا تا برايت بگويم

وازنا مجله شعر

مجله کلک

بنياد گلشيري

مجله بخارا

مجله ايران امروز

مجله کارنامه

مهر ارقام

مجله سخن

ملک الشعرا بهار

سعدي

قمرالملوک وزيري

فريدون مشيری

محمدعلی بهمنی

سایت عاشقانه

پانته آ بهرام

خالقي

مراببوس

کليپ سهراب

ايران تئاتر

ماني ها

مجله فروغ

سبزينه

ادبيات و فرهنگ

با مهرانه باشيم

پژوهشگاه مدارک علمی ایران

شعر نو

کانون ادبی آشیانه

پرشین ویدئو

تبلیغات رایگان



لوگوها

AvayeAram

وبلاگ سهراب

تا شقايق هست



COUNTER

feed


MUSIC


DISIGN BY

محسن



POWERD BY

صاحبخونه