باغ آينه

چراغي به دستم، چراغي در برابرم:

من به جنگ سياهي مي روم.



گهواره هاي خستگي

از كشاكش رفت و آمدها

باز ايستاده اند،

و خورشيدي از اعماق

كهكشان هاي خاكستر شده را

روشن مي كند.

***

فريادهاي عاصي آذرخش -

هنگامي كه تگرگ

در بطن بي قرار ابر

نطفه مي بندد.

و درد خاموش وار تاك -

هنگامي كه غوره خرد

در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي

نوميدوار طلب مي كرده ام.

***

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي

تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

***

در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.

جرياني جدي

در فاصله دو مرگ

در تهي ميان دو تنهائي -

[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]

***

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است



من برمي خيزم!



چراغي در دست

چراغي در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم.

شاملـــو

/ 3 نظر / 10 بازدید
هومن

سلام..... خيلی باحالی.......

parandeye shekastebal

سلام سلامی به همدم دلتنگيم.حيف که دير فهميدم چنين جايی و چنين کس يا کسايی وجود دارن. دعا ميکنم بازم بتونم به اينجا سر بزنم و هوايی عوض کنم. اميدوارم منو از خودتون بدونيد. خلاصه دمت گرم دل تنگم را صفايی دادی. زير سايه ی امن ترين سايه بان هستی دلواپس دلواپسی های هم باشيم.

parandeye shekastebal

البته پيام من برای همه ی نوشته های سايت بود نه تنها برای باغ اينه