غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده .
راه دوری است و پايی خسته .
تيرگی هست و چراغی مرده .


می کنم ؛ تنها ؛ از جاده عبور .
دور ماندند ز من آدم ها .
سايه ای از سر ديوار گذشت ؛
غمی افزود مرا بر غم ها .


فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصّه ها ساز کند پنهانی .


نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر ؛ سحر نزديک است .
هر دم اين بانگ بر آرم از دل :
وای ! اين شب چقدر تاريک است !!


خنده ای کو که به دل انگيزم ؟
قطره ای کو که به دريا ريزم ؟
صخره ای کو که بدان آويزم ؟


مثل اين است که شب نمناک است .
ديگران را هم غم هست به دل ؛
غم من ليک ؛ غمی غمناک است .


...........غم من ليک ؛ غمی غمناک است .........

/ 0 نظر / 9 بازدید