هرزه پو

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها


رحيم معينی کرمانشاهی

/ 2 نظر / 5 بازدید
امید

جالب بود . از کارت خوشم آمد. دوستدارم من را که تازه وارد هستم کمک کنی . موفق باشی .

abolfazl

واقعا زيبا و دلنشين بود به اميد نوشته های دوباره bye