فروغ

و اين منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمين
و يآس ياده و غمناک آسمان
و ناتوانی اين دست های سيمانی

زمان گذشت ؛ زمان گذشت
و ساعت چهار بار نواخت ؛ چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک
خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش

زمان گذشت وساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آيد
در کوچه باد می آيد
و من به جفت گيری گل ها می انديشم
به غنچه هايی با ساق های لاغر و کم خون
و اين زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خيس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهايش
مانند مارهای مرده
از دو سوی گلوگاهش بالا خزيده اند
و در شقيقه های منقلبش
آن هجای خونين را تکرار می کنند
سلام
سلام
و من به جفت گيری گل ها می انديشم .

...ستاره های عزيز
ستاره های مقوايی عزيز
وقتی در آسمان دروغ ٬وزيدن می گيرد
ديگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله
به هم می رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهی اجسادمان
-قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت
-گرم نخواهم شد
ای يار٬ ای يگانه ترين يار
-آن شراب مگر چند ساله بود؟!...

/ 0 نظر / 10 بازدید