مهتاب

« می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
نيست يکدم شکند خواب به چشم کس و ليک
غم اين خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند.


نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من ؛ کز مبارک دم او
آورم اين قوم به جان باخته را بلکه خبر .
در جگر ليکن خاری
از ره اين سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساقه گلی ؛
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دريغـــــــــا
به برم می شکند .


دست ها می سايم
تا دری بگشايم
بر عبث می پايم
که به در کس آيد ؛
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم می شکند .


می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در ؛ می گويد با خود :
« غم اين خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند . »»

/ 0 نظر / 10 بازدید